مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

211

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بردم . چون بدين شهر رسانيدم ، كشتى بساحل بسته ، كنيزك درو گذاشتم و بخانهء تو رفتم كه از زن تو جامهء زنان گيرم كه او را به شهر درآورم . سپاه فرنگيان آمده ، كشتى را با كنيزك بازپس برده‌اند . چون شيخ عطار سخن او بشنيد ، جهان در چشمش تيره گشت و بنور الدين گفت : اى فرزند ، از بهر چه او را به شهر اندر نياوردى ؟ اكنون برخيز و با من به شهر درآى . شايد خداى تعالى كنيزى بهتر از آن ترا نصيب گرداند . نور الدين گفت : اى عم ، من هرگز ازو شكيبا نتوانم بود و دست از طلب برنخواهم داشت ، اگرچه جام هلاك بنوشم . عطار گفت : اى فرزند ، اكنون چه خواهى كرد ؟ نور الدين جواب داد : بسوى شهر بازخواهم گشت و خويشتن در ورطهء هلاك انداخته ، يا بجانان خواهم رسيد يا در راه او جان خواهم داد . عطار گفت : اى فرزند ، ما كل مرة تسلم الجره . 9 اگر آن دفعه نجات يافتى ، بسا هست كه درين كرّت ترا بكشند . خاصه اينكه ترا شناخته‌اند . نور الدين گفت : اى عم ، بگذار تا سفر كنم كه اگر در راه او بميرم ، بهتر است از آن‌كه در جدائى او بميرم . از قضا كشتى بكنار بسته و مهياى سفر بود كه ساكنان آن همهء كارها ديده و توشه و آب برداشته بودند . در حال ، بادبان كشتى بگشودند و نور الدين نيز در كشتى بنشست . باد مراد بر ايشان وزيدن گرفت و همىرفتند كه كشتىهاى فرنگيان در دريا پديد شدند و هركشتى كه از اعراب ميديدند ، ساكنان آن اسير كرده ، نزد ملك بردند و در پيش ملك بداشتند . ملك بكشتن ايشان فرمان داد و ايشان يك صد مسلمان بودند . جلاد ، ايشان را بكشت و كشتن نور الدين را بخردسالى او رحمت آورده ، تاخير انداخت . چون ملك او را بديد ، نيكش بشناخت و به او گفت : آيا تو نور الدين نيستى كه در نزد ما بودى ؟ جواب داد : نام من نور الدين نيست . بلكه ابراهيم است و هرگز اين شهر نديده‌ام . ملك گفت : دروغ ميگوئى . تو همان نور الدين هستى كه ترا بعجوز بخشيدم تا در دير خدمت كنى . نور الدين جواب داد : اى ملك ، مرا نام ، ابراهيم است . ملك گفت : اگر عجوز حاضر آيد و ترا ببيند ، خواهد شناخت .